لانة ناتمام
اینک جسدی سرخ، نهان در خاک است
باران زده است و خون ز میدان پاک است
در لانة نیمه کاره، مرغِ نگران
چشمش به رهِ جفت خود و خاشاک است.
رضا افضلی
9/3/65
زندگی
**
زندگی تلخیِ شهد آلودی ست
گاه نیشی و زمانی
نوشی
مثل یک چای معطّر
که غروب
بعد یک خواب گران
می نوشی
رضا افضلی
5/2/64
قسط
**
برای این قسط
عمر نیامده ات را به گرو گذاشته ای
و جانِ دوستان و
ریشِ همسایگانت را
برای این قسط
سال های آینده را
چون« آهوانی ناگرفته1 » بخشیده ای
قسط می بارد
مثلِ آبشاری سنگ تراش
مثل کاغذ پاره هایی که استخوانت را
سُمباده می زند
قسط می بارد
وتورّق تقویم
راه فراغت را قرق می کند
دندانه های ارّة قسط
برتنۀ درختی که
تویی
رضا افضلی
1380
سیل زرنگار
خزان آورده سیل زرنگاری
که مواجش کند طوفانِ هاری
به هر واگن، هزاران برگ دارد
چو بادی می رسد مثلِ قطاری
رضا افضلی
زمین ای مادر
زمین!ای مادر بی چارة من
به دشتِ قرن ها، آوارة من
در آغوشت به هر شکلی در آیم
تو هستی هم چنان گهوارة من.
رضا افضلی
10/9/79
پاییز
چه رنگین پوش و زیبایی تو، پاییز!
بهارِ زردِ دنیایی تو، پاییز!
ز طوفان گرچه می گریی، شب و روز
پر از امّید فردایی تو، پاییز!
رضا افضلی
17/9/79
دراجاقِ شفق
**
گفتم که چشمه را
با گَرد و لایِ رنج نیالایم
ناگاه فوجِ ماهی گلگون
از موج های آبیِ اندیشه ام گذشت
گفتم که ماه را
آسوده بنگرم
دیدم که دسته های سیه پوش
تابوتِ نقره را
در ماهتابِ غمزده تشییع می کنند.
رفتم کنارِ پنجره دیدم
خورشید در اجاقِ شفق
دود می کند.
رضا افضلی
14/1/65
به شب دارد «حوالی» نورِاندک
**
زآتش های منقل یا بخاری
شود جویی ز رنگ دود جاری
بخاری می خورد از تَلِّ هیزم
به آتش تِق تِقی دارد تلاطم
به اطرافِ بخاری خاک اَرّه
به فرشِ خانه ریزد ذَرّه ذرّه
نبودِ کُنده دارد صد مُکافات
زپی آرد بسی سرما و آفات
به مطبخ ها اجاقِ تیره دیوار
ببلعد کُنده را با دودِ بسیار
«چراغِ موشی» و آن زورِ اندک
حوالی را دهد شب نورِ اندک
سگی دارد به حولی حُکمِ آژیر
به «وق وق» می جهد با طوق و زنجیر
خروس از گوشه ی دیوار و هر بام
شده چون ساعتی در صبح و در شام
حیاط خانه ها از خشت، مفروش
علف از دَرزِ آن ها گه زند جوش
ز«جوجه» جویباری از گل زرد
شود جاری به سوی سایه ای سرد
((به «آغل»، مرغ باشد گاه وبی گاه))
به آغل، مرغ باشد گاه وبی گاه
به «کُرک» افتاده روی بسترِکاه
کنارِِخانه، چاه و چرخ چاهی است
که ازسنگابِ آن تا حوض راهی است
به پُشتش آب کِش هی می زند پا
به گرما سطل آرَد،موجِ سرما
چو بالا می رسد آب ازدلِ چاه
زظُلمت بشکفد هر سطل،چون ماه
درخشد موجِ «دُلچه» ی چرمیِ آب
که ترسازد گلوی خشکِ سنگاب
غذا و گوشت مانَد تازه ،گرگاه
شود با سطل، آویزان تَهِ چاه
غذای مانده زیرِ تورِ طاس است
به دور از دستِ گربه در «اَیاس» است ...
به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة
(مشهدی های قدیمی)
سرودة در سال ۱۳۷۷
رضا افضلی
مجال عاشقان
**خیابان تا خیابان برگ زرد است
به هرجا بادهای هرزه گرد است
میان موج های زعفرانی
مجالِ عاشقانِ شب نورد است.
رضا افضلی
17/9/79
هلا سرود بمانی
**
اگر برای نیازِ برهنه پایان است
فضای شعر مه آلوده نیست، عریان است
بسا که پر زده چشمم، به سفره ای آبی
که پاره ابر بر او تکّه تکّة نان است
ولی چگونه نگویم که طفلِِ کوچة من
چو ابرِ بغض گرفته، تمام باران است
چه ساده است بگویی که شاخه های سحر
به تندبادِ پگاهان شکوفه ریزان است
ولی به دامنه کودک،چو شاخه ای وارون
به فصلِ مدرسه چوبش به دست و چوپان است
خوش است تودة زنبورِ کندوی خورشید
که بر سرِ گلِ خودرو و لاله چرخان است
ولی هنوز به کوپایه های ابرآلود
به درد کودکِ ده، قرصِ « مرگ » درمان است
خوش است دختر ابرِ نشسته بر خورشید
که موی آبچکانش به سینه افشان است
عروس دهکده امّا به بامدادِ زفاف
به دستِ تازه حنا بسته، در پیِ نان است
دو دست او که شکوهِ لطافت و طرب اند
به برگِ لاله کشیده، دو تکّه سوهان است
دو پای او دو کبوتر که می دوند به خاک
به پوششِ خشنِ رنج و کار پنهان است
چه سود تا که بگویم به کشتزار سپهر
تَمَّوُجِ ترِ نو خوشه های باران است
که مردِ پیرِ گذر، قوتِ او به نانپیچه
به طبلِ سوزش سرما هنوز رقصان است
هلا سرود بمانی به سینة تاریخ
که تار و پودِ تو، رنج برهنه پایان است.
رضا افضلی
4/12/60
غوره
**
دیده نشد
یک خوشة نارس
که باشاخه ای سبز
چیده شد
در آفتاب
رنگ زولبیا نگرفت
ارغوانی نشد
و در میان شیشه های رف
عشوه ای نکرد
دیده نشد
حرام شد
خوشة نا مراد
رضا افضلی
10/2/80
کالسکة تَن
**
هستی ما همه، چون رود روان می گذرد
لحظه بر کاکُلِ امواج زمان می گذرد
زندگی عاشق دلچاکِ ابد بوده و هست
تا ابد قافلة روز و شبان می گذرد
کس نداند به کجا می رَوَد این رودِ زلال
کزخم و پیچ زمان عشوه کنان می گذرد
ازگُل و سبزه و سنگ و خَزَه و سایه وسَرو
وَز دلِ سردِ یخ و برف، خَزان می گذرد
حیفِ هستی که به بیهوده شود صرفِ غمان
ساغر از کف ننهی! عمرگران می گذرد
رود عمر است پُراز نعمت الوان که درو
ماهیانی زشعف موج زنان می گذرد
لب این رود نشستیم، همه تور به دست
نگران ماهی مطلوب چه سان می گذرد
ماهی پَست چو رفت از کف ما باکی نیست
ماهی نغز بگیریم که هان!می گذرد
یک دم از رَخشِ شب و روز نیاییم فرود
که شب و روز، شتابان و رَمان می گذرد
فرودین آید و ناگه گذرد مهر و ابان
فصل ها از پی هم سینه خَزان می گذرد
چار اسبی که کشد یکسره کالسکة تن
از گل و سبزه و از برگ خزان می گذرد
گر بگویند فلانی و فلان رفتنی اند
آن که را نام نبردند همان می گذرد
چه بسا پیر به جا خفتة با رنج و به عذاب
دردلش داغِ بسی تازة جوان می گذرد
رضا افضلی
24/10/89