اشعار رضا افضلی

اشعار رضا افضلی

شعر و ادب پارسی
اشعار رضا افضلی

اشعار رضا افضلی

شعر و ادب پارسی

برسر تربتِ صد سال هنر آمده ام( رضا افضلی )


عید،در«قطعه مخصوص هنرمندان

**


برسر تربتِ صد سال هنر آمده ام
باغمِ بیخته از دیدة تر آمده ام

قلّه های هنر شرق، نهانند به خاک
چون عقابی خجل و ریخته پر آمده ام

صف به صف خفته زن ومرد هنرمند به خاک
با دلی آتش و الفاظ شرر آمده ام

زیرهر سنگ، ستاره ست که پاشیده زهم
با دل سرخ شفق گون سحر آمده ام

تار بی پنجه و، نی بی لب و، دف ها بی دست
می نوازند و به دل زمزمه گر آمده ام

ازغم و درد و دریغا به دلم توفان هاست
بس که زان گور به این گور دگر آمده ام

صاحبان اثر خرد و کلان، خواب و به لب
با مرور سخن و نام اثر آمده ام

موج جمعیّت عُشّاق، به دل گریانند
به عجب زین همه تاثیر هنر آمده ام

هرکسی نام برد از هنری کهنه و نو
من به آواز، ز اشعار زبر آمده ام

پسر کوچک شعر و ادبم، این نوروز
تهنیت را، به سر گور پدر آمده ام

سر هر گور، ز جدِّ پدری یاد کنم
روی هر سنگ، چو دلمرده پسر آمده ام

ای عزیزان هنرمندِ فروخفته به خاک!
قاصدم، پیش شما پر ز خبر آمده ام

زندگانید شمایان، به اثر های بزرگ
من در آثار شما بس به سفر آمده ام

صوت و تصویر و سخن های شما می چرخند
تا به «اینترنت و وب» راهسپر آمده ام

همه«سی دی کده ها»، غرقه به آثار شماست
هر کجا گام زنان سوی گذر آمده ام

هرکُتُبخانه پراز شعر و کتاب است و اثر
به سر گور شما شیفته تر آمده ام

هنر ناب شما رفته به اقطار جهان
بهر آوردن این مژده، به سر آمده ام

زندگانید به ساز و قلم و چهرة خویش
پیشتان با خبر تازه و تر آمده ام

فاتح مرگ شمایید، به افسون هنر
شادمان با خبرِ فتح و ظفر آمده ام

شعر دلبافته ام هدیه به درگاه شماست
محو دیدار عزیزان بشر آمده ام

عید،در«قطعه مخصوص هنرمندانَ»م
تلخ و شیرین، وسط باغ ثمرآمده ام.

 


رضا افضلی

6/1/91 قطعه هنرمندان بهشت زهرا تهران

سحرگه چون رسد با مهر و لبخند( رضا افضلی )


//شودآغاز، جشنِ جمعه گردی//

**


سحرگه چون رسد با مهر و لبخند
دود چون مِه به کوچه دودِ اسپند

به زیرِ نورِ صبحِ لاجوردی
شود آغاز، جشنِ جمعه گردی

به شوق بامدادِ روشن و پاک
بروید سبزه های شادی ازخاک

شودگسترده برگاری پلاسی
شَوَد در بُقچه هررخت ولباسی

به خرسندی به روی فرشِ گاری 
نشیند دسته ای با بی قراری

تهِ قلیان فِلِز،چوبین میانه
کند قُل قُل به گاری، شادمانه

بسی آویخته پارا زگاری
شده با کودکان، زن ها حصاری

نشسته دختر وزن روی درروی
که نامحرم نبیند از زنان روی

به هنگامی که گردد حرکت آغاز
کلافِ حرفِ زن ها می شود باز

زن و دختر همه با «دیره زنگی»
زَندکف ها به راه «کوه سنگی»

زپشتِ سرگرفته کودکان را
زکشک و کِشته پرکرده دهان را

به تخمه ی خربزه یا هندوانه
شده آغاز، جشن کودکانه

شود پیدا سرِ سکّوی میدان
سوارِ اسب سنگینش «رضا خان»

«تقی آباد» چون گردد پدیدار
صفا و سایه پیش آید به تکرار

شِنل برتن،پسر دارد اشاره
به سوی اسب آن خان سواره

دُرُشکه درکنارِ اسب و گاری
رود در راه و ،گه آید سواری

شکوفد غنچة لبخندِگلگشت
زگلباغِ سرِ راهِ «الندشت»

به باغِ با صفای نیک بختان
گواهی می دهد برگِ درختان

به سانِ یک صفِ سیّد،سپیدار
به سر پیچیده گویی سبزدستار

//بنا پیداست، در آیینة آب//

کشیده کوهِ سنگی گردنش را
گشوده بهر مردم دامنش را

به سنگستانِ سربی، بُرده پاها
زده تکیه به پَرگون مُتکّاها

کنارش برکه چون آیینه تابان
به آبِ چشمه خورشید است حیران

بنا پیداست درآیینة آب
به استخری که دارد زلف پرتاب

شفق ریزد به امواجش شقایق
به روی آن خزد پاروی قایق

//دوشیر اِستاده آن جا هردو سنگی//

یکی با خود کشاند فرش و بالش
یکی بندد به «سارُغ»،کفش و گالش

سماور های برّاق و ذغالی
شود خورشیدکِ دستِ اهالی

شود از خلق، خاک و سبزه محشر
فضا گردد پُراز دودِ سماور

شمیمِ کوفته، با آشِ رشته
شده جوباره ای در هم سرشته

یکی سرگرمِ کار کشک سایی
یکی می افکند تاب هوایی

کند کودک به تابِ تازه پرواز
میان نغمه های ساز و آواز

یکی برتار رقصد پنجه هایش
یکی شادی تَراود از صدایش

پس از آوردنِ آب از«فشاری»
تماشاوگهی قایق سواری

نخست از پلّه ها باید گذرکرد
به پشتِ شیرهای آن مَقَرکرد

دوشیر آن جا سِتاده ،هردو سنگی
به چشم طفل آید شیر جنگی

میان شیر،تاج شادی او
گذشتن زان میان آزادی او

برآتش قُل زند «هرکاره» ای گرم
بجنبد دم به دم،گهواره ای نرم

بدان گهواره می گویند «بانوج»
که می بندند باسرعت کج وکوج

چو مردان ریسمان آماده سازند
درختان کارِشان را ساده سازند

به سویی مردمانِ شنگ و شادان
شود مبهوتِ کارِ پهلوانان

به میدان، پهلوان با زورِ «سهراب»
مثالِ گرد بادی می خورد تاب

چو بردرّد زهم زنجیرها را
به یاد آرد خروشِ شیرهارا

بَرو بازوش باشد خالکوبی
به چنگش سنگ باشد، سست و چوبی

دوانگشتش کند از زور،غوغا
کند بس سکّه چون انگشتری تا

بساطِ خیمه شب بازی درآن سو
برای طفل باشد شهرِ جادو

عروسک ها دَوَد بادستِ پنهان
به پیشِ چشمِ کودک های خندان

چو آید عصر و گردد وقت برگشت
رسد این یک زکوه و آن یک از دشت

همه با پیکری پُردرد و خسته
زبی تابی روی گاری نشسته

به روی دستِ زن ها کودکان خواب
برای خانه رفتن جمله بی تاب

به پایان آمده شورو طرب ها
همه خاموش، مثل با ادب ها

پدر پرسد زطفلش با زرنگی
کجا بودی؟بگوید:کوه...سن...گی

  

به نقل ازمنظومة بلندمنتشر نشدة

(مشهدی های قدیمی) 
سرودة در سال ۱۳۷۷

رضا افضلی

به روز سیزده هردشت و صحرا ( رضا افضلی )


به روز سیزده هردشت و صحرا

**

به روز سیزده هردشت و صحرا
کند آغوش را بر عاشقان وا

چوباشد آسمان،آن روزآبی
شود هردل،چو روزآفتابی

رود هرکس به جایی خُرّم و دور
نباردگرکه ابر تیره پرشور

همه این روز را خواهند زیبا
«چه خواهد کور غیر از چشم بینا»

نفوسِ شهر مثلِ سیلِ جوشان
زهردروازه ای گردد خروشان

شود افزون به روی فرشِ گاری
نشاطِ کودکان وقتِ سواری

زهرسویی سواره یا پیاده
اهالی سوی صحرا رو نهاده

به دستان هست نان و دیگ و پایه
«قَلِف» های غذای خام مایه

به فرشِ سبز، هرکس جا گرفته
سراغِ لاله از گُل ها گرفته

شده هرگوشه ای روشن، چراغی
به هر سو لاله ای، سوزد به باغی

جوانی رفته در رختِ زنانه
بخواند با ادا، شعر و ترانه

دمد از حلقه های مرد و زن ها
جوانان را رخی چون نسترن ها

جوان با تای خود گردد گلاویز
درشتان با درشتان ریز با ریز

«کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز»

یکی تُنبک زند با هیکلی چاق
زند «عنتر» به امرش «کَلّه مَلّاق»

به دورِ «جیگی، جیگی» خیلِ مردم
چنان باشد که او گردیده خودگُم

میانِ جمع ،چرخاند عروسک
به آوازِ بلند و ضربِ تُنبک

شده لُپ های سُرنا زن چو گردو
دمد از بس که در سُرنا به نیرو

دُهُل زن آن چنان کوبد دهل را
که از بانگش کند بیدار گل را

به هر جا کودکی در زیرِ«سَیکا»
کند بازی به«مازولاغ» و«لمکا»

درشکه، چرخ هایش ارغوانی
کند منگوله هایش گل فشانی

کروکش می درخشد زیر باران
دوعاشق زیر سقفش گشته پنهان

درشکه،عاشقان را می بَرَد راه
به زیرِچتر،چون طاووس و چون ماه

به ساز و رقصِ شور انگیزِ سُم ها
بِجُنبانند اسبان گوش و دُم ها

کبوتر های عاشق مست وخُرّم
فرو برده دو چینگِ تشنه درهم

برقصد جوی،با شادی و شنگی
کند درسبزه ها احساس تنگی


**

به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة

(مشهدی های قدیمی) 
سرودة در سال ۱۳۷۷

رضا افضلی

صبح بهار نیست، که غوغای محشراست( رضا افضلی )

صبح بهار

 

صبح بهار نیست، که غوغای محشراست
از لطف ابر ، باز زمین و هوا تر است

با صورِصبحِ تُندرو بارانِ بی امان
دررستخیزِ سبزه و گل، روزِ محشر است

درسال های قَحط، درین رهگذارِخشک
اردی بهشتِ تازه و تر وه چه نوبر است

برروی شاخه، شادیِ رنگین پرنده ها
با رقصِ رنگِ غنچه و گل، شوخ و دلبر است

قوسِ قُزح مجال نیابد به پُل زدن 
در انتظارِ آمدنِ روزِ دیگر است

مست است باغ، از میِ باران و معبرش
بس فرشِ بافته زگلِ سرخِ پرپر است

دالانِ باغ و سبزه و باران و عطرِگل
طاقِ نشاط ومخمل و الماس و عنبر است

آن کس که نیست در پیِ شادی درین بهار
بی شک، به دین و مذهبِ عُشّاق کافر است

هر لحظه غنچه چهره گشاید به روی باغ
آیینه های آب زلالش، برابر است

باعشوه گل نهاده، سرِ خویش بر علف 
پروازِ شوق، شاپرکان را میّسر است

این صبح و شامِ عمرِ، شهاب و شَراره اند
بر هم زنی چو چشم ،زمان وقت دیگر است

باید چگونه بود درین فرصتی که هست؟
شاید که شامِ آخِر و شب های آخَراست

فردا رسد خزان و ببیند که هردرخت
بی جانی اش به ریشه و بی برگی اش براست

ای کاش بعدِ مرگ بمانم چو یک درخت 
گرتخت و گاهواره و گر دَرچَه و دَر است

دورم کندخدای ز «تابوت و دار ساز» 
گرمادهم اگر به فقیران نکو تر است

چون من، درخت هم نکند عمر جاودان
این زاد ومیر، بازیِ بی حدّ و بی مَر است.

 

رضا افضلی

9/2/88

ما چو جوبارة شفّاف و روان آمده ایم( رضا افضلی )



به سودای نشان

**


ما چو جوبارة شفّاف و روان آمده ایم
در پیِ خُرّمیِ باغِ جهان آمده ایم

از بهشتِ ابدی، دست کشان همچو پدر
به لبِ سبزه و این آبِ روان آمده ایم

بر سمندِ به مِه آلودة تقدیر، ز راه
نو به نو تازه به تازه، چو زمان آمده ایم

چون گل و سبزه و باران و نسیم و شب و روز
چون بهاری دگر از پشتِ خزان آمده ایم

تا که درگلّة حیران و دو رنگِ شب و روز
نی نوازیم دو روزی، چو شبان آمده ایم

پشتِ گُردانِ دلاور، همه بر خاک رسید
که چُنین تازه نفس ما به میان آمده ایم

تا در آریم ز چنگالِ زمان بازوبند
به دمِ شیر، به سودای نشان آمده ایم

ز چه ترسی تو از این نعره، که ما همچون رعد
بهر یک نعره به میدانِ جهان آمده ایم

تا گریزد سپهِ تیرگی از هستی ما
با سمندِ سخن و تیغِ زبان آمده ایم

تا خروشیم به هر زشتی و پستیّ و بدی
همچو فریاد ز حلقومِ زمان آمده ایم

از یکی نالة برخاسته از نای یتیم
مثلِ ناقوس سراپا به فغان آمده ایم

جان عزیز است ولیکن نهراسیم زمرگ
ما به دنیا ز پیِ دادن جان آمده ایم.

 

 

رضا افضلی
28/3/64

از موج های عاصی آورده کف به لب( رضا افضلی )


دریا

**


از موج های عاصی آورده کف به لب
وز تکمه های خردِ صدف بر کناره ها
پیداست:

دریا دریده پیرهنش را
انبوه موج ها

پیوسته می خروشد و می آید
گویی میان سینة دریا

خشم هزار سالة تاریخ است

از سیم خاردار چه خیزد؟
از پرده و حصار چه خیزد؟

 

رضا افضلی

3/7/65

زان پیشتر که بشکنید شاخة مرا( رضا افضلی )

 


آرزوی درخت

**


زان پیشتر که بشکنید شاخة مرا
و برآتشم حلقه زنید
باید یقین کنید

چراغِ میوه هام
ذایقه ای را
روشن نمی کند
و سایه سار ندارم

می خواهم
پرنده ای فراری
در برگ های من آشیانه بسازد.
از چوبم گهواره بسازید
نه تابوت!

از من کبریتی بسازید
که فتیلة زندگی را روشن می کند.

ریشه ام را در خاک
باقی گذارید
تا از خانه ی همسایه
سر بر آورم

 


رضا افضلی
29/1/59

بیدهای دو سوی جو زیباست( رضا افضلی )


بیدها
**

بیدهای دو سوی جو زیباست
قد خمانده به جستجو زیباست

عاشقانه نهاده سر بر هم
با نوازش به گفتگو زیباست

در میان هزار عاشقِ مست 
عشوة جویِ نقره مو زیباست

در میان بنفشه و سبزه 
با رخ تر، بگو مگو زیباست

در صفِ لاله ها و شبدر ها 
شادی و رقصِ رنگ و بو زیباست

در دل هر چه می دمد از خاک 
جلوة رازهای او زیباست

در بهاران به قلب پیرِ زمین
نقش صد گونه آرزو زیباست

 

رضا افضلی

21/7/77

تماشاخانة گلشن به شب ها ( رضا افضلی )


تماشاخانة گلشن به شب ها

**


تماشاخانة گلشن به شب ها
لبالب گردد از شور و طرب ها

یکی با ضرب و با لحنِ شمرده
بخواند چند نوبت «پیش پرده»

به بازی خوش بُوَد راهِ «خدیوی»
«خراسانی»، به همراهِ «خدیوی»

هنرمندی که اوجِ بازی است او
در این جا «اصغرقفقازی» است او

به ناگه ازحضورش خنده خیزد
ز حرفش بُمب های خنده ریزد

لباسش خنده اَفشانَدزِپیکر
کلاه دوره داری کرده بر سر

به خنده گیرد از هر حاضری اشک
برَد هرآدمی بر طَنزِ او رشک

زِ«عَمّه خانم» و شویش سخن هاست

به عصرِجمعه، خلقی می شود گُم
به باغِ قصّه های «عَمّه خانم»

نمایش های طنزِ رادیویی
کند تا ژرفِ دل ها راه جویی

به وقتِ پخش،هرجاشوروغوغاست
زعمّه خانم و شویش سخن هاست

«خراسانی»، به «یزدی» می زندداد
«خدیوی» پاسخش گوید به فریاد

کند از خنده، هرکس بشنود، غَش
زچشمانش بگیرد اشک ها کَش

به گاهِ آن نمایش ها «آمِرزا»
شود درنقشِ شوی«عَمَّه»پیدا

میانِ آن زن و شو، ماجراهاست
زمانی آشتی،گه قهر و دعواست

به طولِ هفته شیرین کاریِ زوج
زند در حرف های مرد و زن موج

هنوز آن قصّه ها از ذهنِ مردم
نمی گردد زبعدِ سال ها گم

 

به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة

(مشهدی های قدیمی)

سرودة در سال ۱۳۷۷

رضا افضلی

می شکفد سحرگهان، دوباره در باور من( رضا افضلی )

دوباره

**

می شکفد سحرگهان، دوباره در باور من
نیش زند به ناگهان، بریده بال و پر من

من همه تن چو آتشم، شعلة سرخِ سرکشم
یأس نمی نهد قدم، جز که به خاکستر من

رفته به اعماقِ زمین، ریشة پرتوان من
گو که لگد کند زمان، تازه گلِ پرپر من

نبضِ زمانه می تپد، گر نتپد دلم چه غم
جوش زند دوباره گل، ز باغ پهناورِ من

راهِ به جای مانده را، رهروِِ تازه می رسد
بی ضربان نمی شود، خُفیه گهِ سنگر من

ابرم و هایهای من، سیل روانه می کند
گواهِ من آتشِ من، همهمة تندر من

اگر که شب سیه شود، پرده به روی مَه شود
جامه سیه نمی کند، سوکِ مرا همسر من

آتشِ سرخ لاله ها، می شکفد روی زمین
باد اگر پراکند تودة خاکستر من

 

 

رضا افضلی

به چشمِ«دوربستی»، «ارگ رو»ها( رضا افضلی )

 

به چشمِ «دور بستی» «ارگ رو»ها

**

به چشمِ«دوربستی»، «ارگ رو»ها
همه باشند از «دوزخ برو»ها

به غالب دهری و سُست اعتقادان
زِ ایمان دور و اغلب باسوادان

به چشم ارگ رو،آن جمعِ اُمُّل
ندارد اعتقادی برتکامل

گروهی پیرو وهن و خرافات
به کِشتِ هستی نوگشته آفات

//شده ممنوع ارگ از سوی بازار//

شده ممنوع ارگ از سوی بازار
که دارد چون جهنّم عقرب و مار

گناه آلوده باشد هر مسیرش
زن و مرد و جوان و طفل و پیرش

رود مُد تا شود در معبرِ ارگ
دگر یادآورِحوّا و یک برگ

جوان وقتی درآن حوری بجوید
به غِفلت راهِ دوزخ را بپوید

کند دِق مرگ این غم ها پدررا
کند نفرین بسی مادر، پسررا

که گردیده جوانش «سینمارو»
میان مردمانِ بی حیارو

پدر خوانَد سرِ سجادة خویش
خداوندِ خودش را با دل ریش:

نمی دانم چه نقصی داشت کارم
که در پیری سیه شد روزگارم

پس ازعمری دعا و روضه وپند
رود در ارگ این دردانه فرزند

خدایا زین مصیبت مرگ بهتر
که عمرش را کند با گمرهان سر

خدایا ارگ را زیرو زبرکن
جوانان را رها از هر چه شرکن

//کنارِ باغِ ملّی جمعه شب ها//

دمد روشندلی برنی، به معبر
هزاران نغمة رنگین کند سر

دلش را می نوازد بین لب ها
کنارِ باغِ ملّی، جمعه شب ها

ببارد ابرهای دست،کم کم
درونِ کاسه اش بارانِ نم نم

نی اش دارد به دل بانگِ غمِ او
سخن گوید ز عمقِ ماتم او

//دماغِ بالکُن چشمِ مغازه//

سه راهِ ارگ و این «چارآشیانه»
شده در شهر، مشهور و یگانه

برای خلق دارد شکل تازه
دماغِ بالکن، چشمِ مغازه

سرِ بامِ بلند شیروانی
کند هر دودکش خود دیدبانی

 

به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة

(مشهدی های قدیمی)

سرودة در سال ۱۳۷۷

رضا افضلی

اگر به پهنة دریا رسیدنت باید( رضا افضلی )


کورة عشق

**

اگر به پهنة دریا رسیدنت باید
چو رود، جنبش و شور و تپیدنت باید

چو راهِ خویش گُزیدی، ز بُعدِ راه مترس
به شهرِ روشن فردا، رسیدنت باید

تو پاکدامن و اسبِ سیاوشت مرکب
ز قُبّه قُبّة آتش جهیدنت باید

اگرکه شیفتة شهرِ شادی و شوری
به دوش، سنگِ مشقّت کشیدنت باید

اگر خراب شود خانه ات هزاران بار
دوباره ساختن و آفریدنت باید

درون کورة عشق آبدیده خواهی شد
هنوز شعلة او را چشیدنت باید

 

رضا افضلی

30/2/65